اِلینــــااِلینــــا، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

گـوگـولیِ خـآلـه ^_^

بازگشت به خانه

امروز 24 دی، دهمین روز تولد الینا جونه که ما هنوز درگیر بیمارستانیم.امروز روز چهارمین روزیه که دخمل مامان اینجا -امیر کلا- بستریه.هر روز صبح با ارزوی ترخیصش از خواب بیدار میشم و با هزار امید به بیمارستان میرم بلکه امروز دیگه اخرین روز باشه.ساعت 10 بود که رفتم براشیر دادن به دتری که دیدم بازم دستش کبوده.جیگرم اتیش میگیره وقتی ازش خون میگیرن و دستای ناز و ظریفشو اینجور میبینم.میدونستم امروز نوبت خونگیری نداره،پرسیدم  فهمیدم دکترش خواسته بود ازمایش بده و خوشبختانه زردیش به زیر 10 رسیده .باور کردنی نبود .زردی زیر 10 یعنی ترخیص. حالم دست خودم نبود.بی اختیار اشک میریختم و از پرستارا میخواستم یه بار دیگه برا اطمینان من جواب ازمایشو بخونن. م...
1 خرداد 1394

شام آخر

امروز شنبه  است.13 دیماه که اخرین روزای هفته 38 باردایمه. هر چی به روزای اخر نزدیک تر میشم حس و حالم عجیب تر میشه.تصور اینکه شمارش معکوس شروع شده و تا هفته اینده یه فرشته کوچولو تو اغوش گرم مامان فائزه آرمیده  واقعا بینظیره. امروز ساعت 6 وقت ویزیت داشتم.به اتفاق مامان آپرین و بابایی رفتیم ساری.بر خلاف انتظارم که منتظر بودم دکتر بگه همه چیز خوبه دیدم میگه باید امشب بستری بشی تا عملت کنم.بچه اومده  تو لگن و من اگر میخواستم برگردم زیراب برا دخملیمون خطرناکه. تپش قلب گرفتم رنگم پرد.دکتر تعجب کرد که چرا خوشحال نشدم.نمیدونستم باید خوشحال باشم یا نه.الینا جون تصمیم گرفته بود مامانی و بابایی رو سوپرایز کنه و کمی زودتر از موعد به...
31 ارديبهشت 1394

شمبه 20 دی ؛ تنـآیی خونع .. ):

امـرو اَ مدرسـه اومدمـ دوییدمـ تو اُتـآق .. یهـو یـآدمـ اومت مـآمـآن زنگ زد بمـ گف دارن میرن بـآبل .. شورت عینکی روی تختت .. چقد دلمـ گرف .. زود برگرد خـآله جـون الینـآ زردیش رفده بـآلـا بردن اَزش آزمـایش گرفدن .. خاله فـدای اون دستای نـآزت بشه الهی .. ...
20 دی 1393

دتری شنـاسنـآمه دار میشوت .. D:

امـروز شونزه دِی 93 بـابـآی زحمت کشیدن رفدن ثبت احوال و هویت دتری مـارو کـامل کردن خـاله فدای اون اسمـ قشنگت بشع ک مـآمـآن بـابـآت بخاطرش 9 مـآه مخ همه فامیل ُ کـار گرفدن  اِلـینــ ♥ ــآ فتــــ ♥ــ ــآحی ...
16 دی 1393

خوش اومدی عزیز خآله (:

سلـآمـ گوگولی من (: خـآلع امـرو امتحـآن زبـآن داش از ذوق و شوق اومدن شومـا اصن نمیدونع چی نوش فقد برگه رو سیـا کرد بیس دیقه ای نشست ُ اومت بعد امتحـان بـآ دوسی هـآی خالع ( خآلـه زینب و زهـرآ ) رفدیمـ گـل فـروشی واسـه مـآمـآنی چنتـآ شآخه گـل گرفدیمـ بعدشمـ رفدیمـ بـآدکنک خریدیمـ بـرا شومـآ سـآعت 11 _12 بوت ک اومدیمـ خونع تا شومـآ بیـآی قشنگ دل مـآ آب شد !  سـآعت 3 بـآلـآخـره زنگ آیفون ب صـدآ در اومت و مـا شیرجه ب سمت حیـآط آرومـ تو کَـریــِر خوابیدع بودی .. بـآبـآیی آوردتت بـالـآ مامـآنجونی هم واست اسفند دوت کرد ک دِتـری مـآ چش نخورع پدر جون ایه الکرسی خوند و تو گوشـِد اَذان گــُف [این سومین بـار بو...
15 دی 1393

یکشمبه 13 دی ؛ اومدن نی نی ^_^

ساعتـ ده و نیمـ یـآزده  dg  هرچی بلد بودمـ نوشتمـ ُ اَ سر جلسه بُلَن شدمـ پله هـآ رو 2 تـآ یکی اومدمـ پاایین و کیف و چـآدرمـ و گرفدمـ و دِ بدو خونه نیمـ ساعت هی ین ور اون ور میکردمـ و دور خودم میپرخیدمـ نمیدونسم اصن چیکار باس بکنم غذای پدر ُ امـآدع کردمـ خونه رو ی دس کشیدمـ ُ وسیله هـامـُ جم کردمـ ک با قطار 1 بـرمـ سـاری لامصب انگـار راه برکت کرده بود ده دیقه ب رسیدیمـ بیمـارستـآن خدا رو شکر دیر نرسیدمـ .. مـامـآن ُ مـامـآن جونی ُ خاله بتول ُ عمو علی ُ اقآ مهدی ُ مائده جون ُ اقـا هادی ُ آریــآمـ اونجـآ بودن 1 ساعتی منتظر موندیمـ تـآ چـآر و رب چـآر و نیمـ دکتر اومد زنگ زدن ک ببرنش اتاق عمل .. مـآ هم...
14 دی 1393

دتری همه را سوپرایز میکند D:

 ساعت بیست ُ بیس دیقه ی شنبه 13 دی 92 بنده مشغول خوندن عربی بـرای امتحـآن فـردا (مـآمـآن شومـا و مـآمـآن منُ و بـآبـای شومـآ سـاری دکتـرن ) ک بـرای شونصدمین بـآر تلفن زنگ خورد منمـ خَشَمنـآک پـا شدمـ بـرمـ سیم تلفن ُ بکشم دیدمـ مـامـانع .. من : الو مـآمـآن : سلام خالع ی خبر خوب من : ها ؟! نی نی مون بیسُ یکمـ ب دنیا میـآت ؟! مـآمـآن : نه ب دنیا اومدع من : بعد 5 دیقه بـازمـ ن : هاااااا ب دنیـا اومت ؟! ینی چی ؟!!! مـامـان : ن منظورمـ اینه ک فردا ب دنیـا میـآت ( هول شدع بوت ) من : ن بابا جون زهـرا راس میگی ؟ چقد یهویی ؟ فداااااش بشمـ من الهــــــــــــی بعدشمـ بـآ ذوق زیـآت بـ...
13 دی 1393

6 روز dg ..

جمعـه 12 ُمـ .. امـروز ی مهمووون گوگولی داشدیممم آریـآ و زن عمو اومده بودن پیشمووون ( بـالـاخره بعد حدود 2 مـآه و کلی امـروز و فـردا ) جـای شومـآ خـالی کلی اَ دس پسر عمـو جانـت خندیدیمـ ایشـالـا هرچی زودتـر شومـآمـ میـآی بـآهمـ دوسد میشین کلی بـآهمـ بـازی میکنید     ...
12 دی 1393

9 روز دیگع ..

امـروز هشتمـِ امتحـآن ریاضی داشدمـ بچه هـآ همه سراغ شومـا رو اَزم میگرفدن هی میپرسن هنو نی نی تون ب دنیـآ نیومدع ؟! پ چرا نمیاااات ببین چقد همه وا3 اومدن شومـآ ذوق و شوق دارن ؟! همش چشمـ مون ب تقویمـ  ِ کی 18 ُمـ میشع فقد 9 روز dg .. ...
8 دی 1393